وقتی من کلاس اولی شدم

رها کلاس اول را در بندرعباس بود . روز ٣١ شهریور که برای جشن شکوفه ها به مدرسه اش رفتیم یادم نمی ره ٢ دقیقه که تو حیاط بودم و داشتم فیلم می گرفتم دیگه کاملاَ خیس عرق بودم و کلافه ، چون همه ی لباسهام به تنم چسبیده بود. روز سختی بود چون درسته که رها از ١٩،٢٠ روزگی مجبور بود مهد کودک بره اما مهدی که خیلی نزدیک به پدر و مادرش بود و تقریبا هر ساعت ما رو می دید به همین خاطر وابستگی شدیدی به ما داشت و حالا مدرسه رفتن به خاطر جدایی طولانی مدت ،هم برای من استرس داشت هم برای رها .

 

اولین عکس با حجاب اسلامی

  

 

صبح شروع مدرسه و هوای مرطوب و شرجی بندر عباس  

 

 

/ 35 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیژه

ممنون که به ما سر زدید منم لینکتون کردم راستش من که عکسی از دخمل خوشگلتون ندیدم[ناراحت]

دریا

ایندفعه عکسهای نازت باز شد ن . چه چشمهای خوشرنگی داری . انشالله همیشه باهاشون چیزهای خوب ببینی.

دخمل ایمو

واااااااااااااای ای جان چه نازه دخملتون ماشاله هزارماشاله چشماش آدموحالی به هولی میکند ماشاله

دخمل ایمو

واااااااااااااای ای جان چه نازه دخملتون ماشاله هزارماشاله چشماش آدموحالی به هولی میکند ماشاله

چه دختر نازی من تازه می خوام دخترم رو بذارم مهد از 14 شهریور ... دارم از استرس می میرم ... دختر کوچولوت رو ببوس

زینب

سلام وبلاگت خیلی جالبه و دوستش دارم خوشحال میشم شما هم به وبلاگ ما هم سر بزنید در حد وبلاگ شما که نیست اما در حد توانم درست کردم خوشحال میشم بیاید منتظرتونم

مینو

معنی حجاب اسلامی رم نفهمیده بودیم که فهمیدیم [خنده]