+ سیب زمینی قلبی

اولین باری بود که یه همچین سیب زمینی ای می دیدم.مامانم داشت غذا درست می کرد و من اونو دیدم. خیلی برام جالب بود زودی دوربینو اوردو ازش عکس گرفتم.

نویسنده : رها ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٧
تگ ها:


+ وقتی من کلاس اولی شدم

رها کلاس اول را در بندرعباس بود . روز ٣١ شهریور که برای جشن شکوفه ها به مدرسه اش رفتیم یادم نمی ره ٢ دقیقه که تو حیاط بودم و داشتم فیلم می گرفتم دیگه کاملاَ خیس عرق بودم و کلافه ، چون همه ی لباسهام به تنم چسبیده بود. روز سختی بود چون درسته که رها از ١٩،٢٠ روزگی مجبور بود مهد کودک بره اما مهدی که خیلی نزدیک به پدر و مادرش بود و تقریبا هر ساعت ما رو می دید به همین خاطر وابستگی شدیدی به ما داشت و حالا مدرسه رفتن به خاطر جدایی طولانی مدت ،هم برای من استرس داشت هم برای رها .

 

اولین عکس با حجاب اسلامی

  

 

صبح شروع مدرسه و هوای مرطوب و شرجی بندر عباس  

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها:


+ من و دخترخاله

 

جاتون خالی اینقدر لیمویی که خوردم ترش بود که منو به این روز انداخت.

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها:


+ گربه ی دوست داشتنی من بوپر

تابستون امسال انقدر که من(رها)کارتون گارفیلد رو دیدم بابام گفت:می خوای برات گربه بگیرم.بعد از این که بابام این حرف رو زد از روز بعدش ما فقط تو اینترنت دنبال واگذاری گربه می گشتیم تا این که یه آقایی قبول کرد که گربشو بده به ما.روز اول که بردیمش دامپزشکی آقای دامپزشک به ما گفت:احتمالا  شب گربتون اسحال استفراغ بشهناراحت. و همین هم شد. ما فکر نمی کردیم این آقا بوپر انقدر شعور داشته باشه چون ساعت 3 نصفه شب دیدیم داره یه صداهای عجیب و غریبی میاد پاشدیم دیدیم بله ایشون دارن بالا می آورند در کجا:ظرف خاکش!بعد از یه مدت من خیلی به بوپر حساصیت داشتمناراحت.این شد که مجبور شدیم بوپر و واگزار کنیمناراحت.من روز و شب برای بوپر گریه میکردم .      الانم که دارم اسرار میکنم که برام  بچه  گربه  بگیرن.قلبراستی یادم رفت بگم که وقتی بوپر به ما عادت کرد شبا  می پرید رومون لیسمون میزد و وقتی بیدارمون میکرد مجبور بودیم نازش کنیم اونم پیشمون خوابش میبردخنده

چند تا از عکسای بوپر و براتون گذاشتم

 

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تگ ها:


+ تست هوش

ما سه نفریم که گرداننده ی این وبلاگ هستیم.  تو این عکس دو تامون سن ۵ سالگی و یکی از ما سن ۴ سالگی است. از راست به چپ:...  چشمک ! خیلی زرنگ هستید ،فکر کردید می گم کی به کیه!.... زحمت بکشید خودتون بگید . ببینیم ما با چه کسایی طرفیم.

نویسنده : رها ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
تگ ها:


+ جشنواره عشایر فارس

نویسنده : رها ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها:


+ دوستان در سنین مختلف

 نمی دونم  یادتون هستاین عکس  اولین تولدی که رفتم. حالا ادامشو ببینیدکه ماشاا... بزرگ شدیم

 

نویسنده : رها ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها:


+  

  

اینجا سیاه شدم اینقدر که رفتم آب تنی

 

بازی عسل خوردن که خیلی دوست دارم

 

 

 

 ماهور ،دوست هنرمندم

 

دوستم سارا

 

جاده ی آبشار مارگون

نویسنده : رها ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها:


>